نگارنگار، تا این لحظه 8 سال و 5 ماه و 26 روز سن دارد

نگارم دخترم

مراقب شادی توام

 

همچنان که تو پاسبان

 شادی منی

 
در آرامش نخواهم بود

 اگر

 در آرامش نباشی...

 

ورود محمد مهدی به زندگی نگار

سلام ما اومدیم دوباره .بعد از مدتها دوری .خدا قوت به نی نی وبلاگیها که این امکان جدید رو اضافه کردن و ما راحت می تونیم با تلگرام وبلاگ خودمون رو آپدیت کنیم . خیلی وقته که به این خونه سر نزدم .هم تنبلی و هم گرفتاری. اما امروز اینجام تا یه خبر جالب هم بذارم :نگار صاحب یه برادر شده.برادری که نگار عاشقشه .اسم این داداش قشنگ محمد مهدیه .الان فقط چند تا عکس از داداشی نگار میذارم اما تو اولین فرصت عکسهای نگار و داداش کوچولوش رو میذارم ...
20 خرداد 1396

بدون عنوان

دوستت دارم! چقدر زود بزرگ میشوی؟برای چه این همه شتاب داری؟برای من هیچ لذتی بالاتر از تماشای بالیدنت نیست.اما اینگونه که تو می روی میترسم به گرد پایت هم نرسم. میترسم از تو جا بمانم . نگارم دخترم تولدت مبارک ...
26 خرداد 1395

عرفه در مشهد

امسال رو خدا توفيق داد كه تو روز عرفه مشهد باشيم .چند روزي كه به سرعت باد گذشت .خيلي خوب بود انگار از تمام دنيا جدا شده بوديم .زيارت امسال با وجود خانم كرماني كه تمام صحن ها رو به خوبي ميشناخت و بلد بود حال و هواي ديگه اي داشت .خانم كرماني مربي نگاره كه تو اين سفر با ما بود .به نگار كه خيلي خوش گذشت .اونقدر كه اصلا اجازه عكس گرفتن به ما نمي داد .چون بهار دختر خواهرم باهاش بود و اين دو تا وروجك حسابي با هم بازي كردن و شبانه روزي از فرصت ها استفاده كردن . زيارت امسال از اون جهت خوب بود كه تونستيم تو تمام صحن ها نماز بخونيم و توي مسجد گوهرشاد نماز تهيت و زيارت بخونيم .جاي همه دوستان خالي بود .من براي همه دوستان اونجا هم نماز زيارت خوندم...
20 مهر 1393

عزم سفر به دیار طوس

دوستای گلم سلام .بالاخره داره روزی که من چند وقته منتظرشم می رسه . بله فردا عازم مشهدیم .نمی دونید چه حس خوبی دارم .از خیلیها شنیده بودم که عرفه تو حرم اقا خیلی حال خوبی داره و کلی از خدا خواسته بودم این زیارت رو قسمتمون کنه . خیلی خوشحالم .ما تا عید قربان مشهدیم و از طرف همه دوستای خوبم نایب الزیاره .ایشالا هرکی   دلش عرفه مشهده خدا روونه حرمش کنه .  
9 مهر 1393

يه مطلب :خنده يا غم

چند روزه كه چشمهاي من عفونت كرده ،ديروز كه مي خواستم برم دكتر ديدم كه نگار هم از مهد برگشته و تب داره .همش ميگه گوشم درد مي كنه . منم گفتم هردومون مي ريم دكتر .هم واسه من چشم پزشك و دكتر اطفال هم واسه نگار . وقتي وارد مطب آقاي دكتر( دكتر اطفال) شديم دكتره از نگار خيلي خوشش اومد و شروع كرد به تعريف از نگار .وسط نسخه نوشتن هم هي برميگشت يه نگاهي به نگار مينداخت و مي خنديد و مي گفت خيلي نازه دخترتون .خلاصه نسخه نوشتن ايشون نيم ساعت طول كشيد و وقتي بيرون اومديم ديدم سه تا آنتي بيوتيك رو با هم تجويز كرده و سه تا داروي اشتباهي كه اصلا ربطي نداره نوشته و چند تا هم نوشته و بعد خط زده . من موندم كه اين دكتر فكرش كجا بود يا با ديدن نگار كجا رفت...
27 شهريور 1393